تبليغاتX
تاریخ و فرهنگ سیستان.

مظلومیت سیستان

  در باره این خاک مقدس کتب تاریخی متعددی نوشته اند و نویسندگانی چون ابو عبداله از راویان حدیث و ابو محمد و امیر محمد ابن مبارز و محمود ابن یوسف اصفهانی و مولف تاریخ سیستان و ملک شاه حسین ابن غیاث الدین محمد ، کتابهائی در این باره نوشته اند .

از آنجائیکه این سرزمین از دوران باستان تا امروز گرفتار کشمکشهای سرحدی و حمله اقوام تورانی و مغول و تیموری و اوزبک و غز و افغان بوده و پیوسته علیرغم اینکه نوک تیز پیکان حمله به دشمنان  بوده در مواقع مقتضی سپر دفاعی جنگاوران میهن نیز بوده است و در واقع میدان کارزار قدرتها بوده حکومت های مرکز ی کمتر توانسته است به عمران و آبادانیهای آن برسد   . و در پی این کشمکشها اکثر اسناد و مدارک این سرزمین از بین رفته و باقیمانده اسناد و مدارکی که تا این اواخر یعنی دوران ملک بهرام خان _ از بازماندگان سلاطین خاندان کیانی سیستان – در دست بوده شامل کتب و رسائل ، شجره نامه های خاندانهای محلی ، فرمانها ، تقسیم نامه ها، دفتر ها و نوشته هائی نظیر اینها بوده است .

 پس از فوت بهرام خان این اسناد و مدارک بدست پسر وجانشین او یعنی ملک جلال الدین افتاد . بدنبال آن شاه کامران کیانی به قدرت رسید و ملک جلال الدین را از حق موروثی خود محروم ساخت . آنچه که از دست اندازی کامران شاه باقی ماند دو باره بدست ملک جلال الدین و برادرش حمزه خان افتاد .

در سال 1283 قمری مظفرالدوله حاکم سیستان شد . نامبرده به سران و بزرگان خاندانهای قدیمی سیستان دستور داد تا جمیع اسناد و مدارک و نوشته های قدیمی را جهت احراز مالکیت و احقاق حقوق قدیم خود نزد او بیاورند . ریش سفیدان و کدخدایان ،میران ، پاداران و اربابان ،کلانتران و سران هر طایفه در ارائه و تسلیم این اسناد و مدارک پیشدستی کردند و زمانی نگذشت که دسته ها وبسته ها و  طومارها  از این گونه اسناد و مدارک به دست مظفرالدوله افتاد . این حاکم از خدا بیخبر و نادان نمیدانست گذشت زمان پرده از اعمال شنیع و کردارهای ناپسند مردمان بر میدارد ، دستور داد تا جمیع نوشته ها ی گرد آورده را پاره پاره کرده و پاره کاغذها را بدست بادهای صدو بیست روزه سیستان سپرد و مدتها این کاغذ پاره ها همچون مردم این سرزمین آواره و سرگردان و بیقرار بوده اند .

 کار ناشایست و ناپسند مظفر الدوله تمامی اسناد و مدارک را از بین نبرد و باز در گوشه و کنار سیستان مدارکی پیدا میشد و بیشتر اسناد و مدارک بازمانده بدست امیر اسدله اعلم سردار بیرجند که حاکم سیستان شد افتاد و بطور مسلم تا به امروز این اسناد و مدارک در خاندان ایشان میباشد و بایستی بازمانده گان ایشان پاسخگوی تاریخ باشند و گرنه تاریخ همان قضاوتی را که در باره مظفرالدوله مینماید در باره او نیز خواهد نمود .

سرگذشت سنگها ی قبور و سنگهای مساجد و مدارس و نیز بناهای عمومی و تاریخی که تاریخ بنای آنها به صدها بلکه هزاران سال قبل میرسید نیز همانند سرگذشت اسنادی است که تکه پاره های آن زینت بخش بیابانها و صحاری گردید .

سران خاندان کیانی که میدانستند این آثار تاریخی نمودار اعمال خیر و تمدن غنی این سرزمین میباشد آنها را در دهکده کشان جمع آوری کردند و کمر همت بر نگهداری آن بستند . تا اینکه در سال 1321 قمری بر اثر تحریک چند تن از مامورین رسمی دولت ، حاکم سیستان ( امیر اسداله اعلم )دستور داد که این آثار گرانبها گرد آوری کرده و سپس با پتک خرد نمایند و بدینگونه این آثار که هویت ملی یک سرزمین بود از بین رفت .

 سیستانی که یک روز زرتشت از شر دشمنان بدانجا پناه برد ، سیستانی که همواره ناجی این سرزمین بوده است و ادبیات حماسی ایران زمین فقط با نام این سرزمین و دلاوری شیر مردانش شناخته میشود  و سالیان دراز استقلال محلی داشت و سلاطین آن سکه بنام خود می زدند بر اثر خباثت حکام حکومت مرکزی و حسودی حکام سرزمینهای مجاور و کینه توزان تاریخ که عظمت این سرزمین را خار چشم خود میدیدند و همچون برادران یوسف جهت از بین بردن آن حتی با بیگانگان نیز تبانی کردند کار مردمش بجائی رسیده که فرزندانش آواره سرزمینهای دیگر گردند و در آنجا نیز مورد تبعیض و آزار و اذیت قرار گیرند . چقدر ما مردم ناسپاسیم .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 7:27 توسط مهدی کیانی |

پدرم میگفت وطن یعنی جایی که در آن متولد میشویم و زندگی میکنیم و هنگامی که از آن دور میشویم احساس غربت میکنیم و دلمان برایش میتپد.وطن من سیستان است اما میبینم کسی بفکر غربت سیستان نیست.میبینم همه بفکر نان هستند و هنگامی که نان دارند از برای حفظ و گسترش آن تلاش بیهوده میکنند . آیا وقت آن نیست تا کمی بفکر نام باشیم.

زندگی را چیست راه و رسم و کیش  

                                                           یکدم شیری به از صد سال میش

ما زابلی ها مثل خوبی داریم که میگوید

از دنه که خو میایه ور چزه   لیر برزه!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 1:52 توسط مهدی کیانی |

صدا خَه پو کو که حیرو شَدو مِه

وَکنج خونه سرگردو شَدو مِه

  صدا خَه پو کو إی  درّ ِ یگونه

اگر کور ِ بودو روشه شَدو مِه  

سخنی بگو که از آمدنت حیران شده ام

در کنج خانه(کنج عزلتم) سرگردان شده بودم

ای درّ یگانه سخنی بگو

(حال که آمدی) اگر کور هم بودم بینا شدم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 9:47 توسط مهدی کیانی |

آثار تاریخی دزفولآرامگاه یعقوب لیث صفاری

آرامگاه یعقوب لیث صفاری قرون متوالی  است که  در روستای شاه‌آباد دزفول قرار دارد. گنبد بلند مضرس (دندانه دار) سفید رنگ و جلال عمارت بقعه از دور كاملا جلوه‌گر است. در اطراف بقعه، قبرستان وسیعی است كه در آن وجود سنگ قبرهای قدیمی، نشانگرتاریخ کهن این بنا می‌باشد همچنین وجود زمین‌های زراعی، برنج كاری و درختان كناردر کنار بنا، زیبایی آن را دوچندان کرده است.
بنا به اظهار مردم محلی حدود 20 الی 25 سال قبل كتیبه‌ای بر روی دیوار گنبد به خط عربی قدیم وجود داشته و در آن اسم یقعوب لیث سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) به روشنی نوشته شده بود.

آثار تاریخی دزفولآرامگاه یعقوب لیث صفاری

آرامگاه یعقوب لیث صفاری قرون متوالی  است که  در روستای شاه‌آباد دزفول قرار دارد. گنبد بلند مضرس (دندانه دار) سفید رنگ و جلال عمارت بقعه از دور كاملا جلوه‌گر است. در اطراف بقعه، قبرستان وسیعی است كه در آن وجود سنگ قبرهای قدیمی، نشانگرتاریخ کهن این بنا می‌باشد همچنین وجود زمین‌های زراعی، برنج كاری و درختان كناردر کنار بنا، زیبایی آن را دوچندان کرده است.
بنا به اظهار مردم محلی حدود 20 الی 25 سال قبل كتیبه‌ای بر روی دیوار گنبد به خط عربی قدیم وجود داشته و در آن اسم یقعوب لیث سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) به روشنی نوشته شده بود.
در بدو ورود به آرامگاه آن‌چه دل هر بیننده را آزرده می‌كند تابلوی مخدوش شده سازمان میراث فرهنگی است كه به عمد نام یعقوب لیث این سردار نامی تاریخ ایران را با اسپری سیاه كرده‌اند و این عمل نكوهیده دوباره با چسباندن تكه كاغذی(کتیبه) بر بالای طاق ورودی مقبره به وسیله سیمان كه به دیوار نیز صدمه وارد كرده، تكرار شده است، هم‌چنین نویسنده این کتیبه ضمن توصیفی از شجره نامه قاسم بن عباس بن امام كاظم (ع) سعی در مخدوش كردن حضور مدفن یعقوب لیث دارد و بر همین اساس است كه بعضی‌ها این بقعه را شابو‌القاسم یا پیر شابو‌القاسم می‌نامند

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 4:43 توسط مهدی کیانی |

بسم الله الرحمن الرحیم

تبعیض موضوعی است که بارها در استان سیستان و بلوچستان تکرار شده

ریشه این تبعیض ها کجاست؟

مهمترین مشکل در این راه استفاده مدیران از علایق ناسیونالیستی افراد میباشد .بطوری که با ایجاد دودستگی و فراهم کردن خود بعنوان نقطه اتکای کاذب و دروغین از این شرایط استفاده شخصی میبرند.وجود مشکلات مدیریتی گذاردن بر روی انها بوسیله استفاده از حربه های قومی و قبیله ای نمونه ای از این فعالیتها میباشد.در شرایط مختلف با سرعتی اعجاب آور آرائ خویش را دگرگون میکنند .مشکل دیگر عدم ثبات در رویکردهای سازمانی میباشد. شعار زدگی و استفاده از کلمات کلیشه ای که مردم جز تصدیق انها راه دیگری ندارند حربه دیگر میباشد

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 3:9 توسط مهدی کیانی |

عرض كردند در زمان خلافت عمر مقررى ما بيشتر بود حضرت فرمود در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله مقررى شما چگونه بود؟

عرض كردند مانند ساير مردم على عليه السلام فرمود اكنون هم مقررى شما مانند ساير مردم است آيا من از روش پيغمبر صلى الله عليه و آله پيروى كنم يا از روش عمر؟

چون جوابى نداشتند گفتند ما خدماتى كرده‏ايم و سوابقى داريم!على عليه السلام فرمود خدمات و سوابق من بنا بتصديق خود شما بيشتر از همه مسلمين است و با اينكه فعلا خليفه هم هستم هيچگونه امتيازى ميان خود و فقيرترين مردم قائل نيستم،بالاخره آنها مجاب شده و نا اميد برگشتند.

على عليه السلام عدالت را در همه جا مستقر ميكرد و از ظلم و ستم بيزارى ميجست،او پيرو حق بود و هر چه حقيقت اقتضاء ميكرد انجام ميداد دستورات وى كه بصورت فرامين بفرمانداران شهرستانها نوشته شده است حاوى تمام نكات حقوقى و اخلاقى بوده و حقوقدانان جهان از آنها استفاده‏هاى شايانى برده و در مورد حقيقتخواهى آنحضرت قضاوت نموده‏اند.جرجى زيدان در كتاب معروف خود (تاريخ تمدن اسلام) چنين مينويسد:ما كه على بن ابيطالب و معاوية بن ابى سفيان را نديده‏ايم چگونه ميتوانيم آنها را از هم تفكيك كنيم و بميزان ارزش وجود آنها پى ببريم؟ Go to fullsize image

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:54 توسط مهدی کیانی |

و الله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلته...

بخدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاى آنها است بمن بدهند كه خدا را درباره مورچه‏اى كه پوست جوى را از آن بگيرم نا فرمانى كنم هرگز نميكنم و اين دنياى شما در نظر من پست‏تر از برگى است كه ملخى آنرا در دهان خود ميجود،على را با نعمت زودگذر دنيا و لذتى كه پايدار نيست چكار است؟ما لعلى و لنعيم يفنى و لذة لا تبقى .عبد الله بن ابى رافع در زمان خلافت آنحضرت خازن بيت المال بود يكى از دختران على عليه السلام گردن بندى موقة براى چند ساعت جهت شركت در يك مهمانى عيد قربان بعاريه از عبد الله گرفته بود،پس از خاتمه مهمانى كه مهمانان بمنزل خود رفتند على عليه السلام دختر خود را ديد كه گردن بند مرواريد بيت المال در گردن اوست فى الفور بانگ زد اين گردن بند را از كجا بدست آورده‏اى؟دخترك با ترس و لرز فراوان عرض كرد از ابن ابى رافع براى چند ساعت بعاريه گرفته‏ام عبد الله گويد امير المؤمنين عليه السلام مرا خواست و فرمود اى پسر ابى رافع در مال مسلمين خيانت ميكنى؟عرض كردم پناه بر خدا اگر من بمسلمين خيانت كنم!Go to fullsize image

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:53 توسط مهدی کیانی |

و الله لقد رأيت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا...

بخدا سوگند (برادرم) عقيل را در شدت فقر و پريشانى ديدم كه مقدار يكمن گندم (از بيت المال) شما را از من تقاضا ميكرد و اطفالش را با مويهاى ژوليده و كثيف ديدم كه صورتشان خاك آلود و تيره و گوئى با نيل سياه شده بود و (عقيل ضمن نشان دادن آنها بمن) خواهش خود را تأكيد ميكرد و تقاضايش را تكرار مينمود و من هم بسخنانش گوش ميدادم و (او نيز) گمان ميكرد دينم را بدو فروخته و از او پيروى نموده و روش خود را رها كرده‏ام!

فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها!...

پس قطعه آهنى را (در آتش) سرخ كرده و نزديك تنش بردم كه عبرت گيرد!از درد آن مانند بيمار شيون و فرياد زد و نزديك بود كه از حرارت آن بسوزد (چون او را چنين ديدم) گفتم اى عقيل مادران در عزايت گريه كنند آيا تو از پاره آهنى كه انسانى آنرا براى بازيچه و شوخى گداخته است ناله ميكنى ولى مرا بسوى آتشى كه خداوند جبار آنرا براى خشم و غضبش افروخته است ميكشانى؟آيا تو از اين درد كوچك مينالى و من از آتش جهنم ننالم؟ Go to fullsize image

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:50 توسط مهدی کیانی |

عدالت و حقيقت خواهى على عليه السلام

فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (نهج البلاغهـاز كلام 15)

على عليه السلام مرد حق و عدالت بود و در اين امر بقدرى شدت عمل بخرج ميداد كه فرزند دلبند خود را با سياه حبشى يكسان ميديد،آنحضرت از عمال خود باز جوئى ميكرد و ستمگران را مجازات مينمود تا حق مظلومين را مسترد دارد بدينجهت فرمود:بينوايان ضعيف در نظر من عزيز و گردنكشان ستمگر پيش من ضعيفند.حكومت على عليه السلام بر پايه عدالت و تقوى و مساوات و مواسات استوار بود و در مسند قضا جز بحق حكم نميداد و هيچ امرى و لو هر قدر خطير و عظيم بود نميتوانست رأى و انديشه او را از مسير حقيقت منحرف سازد.على عليه السلام خود را در برابر خدا نسبت برعايت حقوق بندگان مسئول ميدانست و هدف او برقرارى عدالت اجتماعى بمعنى واقعى و حقيقتى آن بود و محال بود كوچكترين تبعيضى را حتى در باره نزديكترين كسان خود اعمال نمايد چنانكه برادرش عقيل هر قدر اصرار نمود نتوانست چيزى اضافه بر سهم مقررى خود از بيت المال مسلمين از آنحضرت دريابد و ماجراى قضيه آن در كلام خود آنجناب آمده است كه فرمايد:و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا و اجر فى الاغلال مصفدا احب الى من القى الله و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشى‏ء من الحطام.. .

بخدا سوگند اگر شب را (تا صبح) بر روى خار سعدان (كه به تيزى مشهور است) به بيدارى بگذرانم و مرا (دست و پا بسته) در زنجيرها بر روى آن خارهابكشند در نزد من بسى خوشتر است از اينكه در روز قيامت خدا و رسولش را ملاقات نمايم در حاليكه به بعضى از بندگان (خدا) ستم كرده و از مال دنيا چيزى غصب كرده باشم و چگونه بخاطر نفسى كه با تندى و شتاب بسوى پوسيدگى برگشته و مدت طولانى در زير خاك خواهد ماند بكسى ستم نمايم؟

و الله لقد رأيت عقيلا و قد املق حتى استماحنى من بركم صاعا...

بخدا سوگند (برادرم) عقيل را در شدت فقر و پريشانى ديدم كه مقدار يكمن گندم (از بيت المال) شما را از من تقاضا ميكرد و اطفالش را با مويهاى ژوليده و كثيف ديدم كه صورتشان خاك آلود و تيره و گوئى با نيل سياه شده بود و (عقيل ضمن نشان دادن آنها بمن) خواهش خود را تأكيد ميكرد و تقاضايش را تكرار مينمود و من هم بسخنانش گوش ميدادم و (او نيز) گمان ميكرد دينم را بدو فروخته و از او پيروى نموده و روش خود را رها كرده‏ام!

فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها!... Go to fullsize image

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:49 توسط مهدی کیانی |

صداي ماندگار عدالت

 

نگاهي به كتاب صداي عدالت انسان نوشته جرج جرداق

كتاب: صداي عدالت انسان
نويسنده: جرج جرداق
ترجمه: سيدمحمدصالحي و محمود ثابت نژاد
انتشارات محمد(ص)، 1385
تعداد: 3100
قيمت: 3600 تومان

سخن خود را با اين پرسش مهم آغاز مي‌كنيم كه چرا علي، علي شد؟ چه خصوصياتي در او بود و چه شرايطي بوجود آمد كه توانست اين درياي معرفت را به تلاطم وا دارد و اين همه گوهرها از دل آن بيرون آورد؛ بطوري كه ما با وجود چهارده قرن فاصله همچنان مي‌توانيم از آن گوهرها نصيب ببريم و استفاده‌هاي نيكو كنيم و بطور قطع قرنها نيز اين حسن استفاده ادامه خواهد داشت.

هين بگو كه ناطقه جو مي‌كند

تا به قرني بعد ما آبي رسد

گرچه هر قرني سخن آري بود

ليك گفت سالفان ياري بود1

او خود را كسي مي‌دانست كه جويي مي‌كند و آبي در اين جو روان مي‌كند تا آيندگان به نوبت و به تفاريق بر سر اين جو ببشينند و از آن جرعه‌ها برگيرند.

علي انسان ممتازي بود كه زبان از وصف والايي‌هايش الكن، و قلم در ترسيم چهره نوراني‌اش خجلت زده است. ديده قله رفيع منزلتش را ناديده؛ گوش، اوصاف منيع او را ناشنيده؛ چرا كه طول نگاه ما، كوتاه‌تر و گوش شنواي ما، ناشنواتر از آن است تا ره به جايي برد كه فرشتگان مقرب را به آن عرصه راهي نيست.

علي قصيده بلند خلقت است و گل باطراوت انسانيت، علي چشمه جوشان جهاد جاويدان و خورشيد فروزان آسمان زندگي است. علي به اندازه جهان خلقت، عظمت را در خود گرد آورده؛ انسان والايي كه زبان‌هايي به پهناي فلك سخنوران نتوانسته‌اند بخشي از اوصاف بي‌شمار اين نيكوتر از ملك را برشمرند.2

براي علي -كه درود خدا بر او باد!- خيلي آسان بود كه در زمان پيامبر نقش ساير اصحاب را ايفا كند اما براي هيچ يك از صحابي ديگر ايفاي نقش علي ساده نبود. براي علي آسان بود كه همراه پيامبر در غار ثور در شب هجرت باشد اما براي ابوبكر يا هر صحابي ديگر آسان نبود كه در رختخواب پيامبر بخوابد و جان پيامبر را با فدا كردن جان خود بخرد.

هيچ يك از صحابي پيامبر نمي‌توانستند نقش علي را در بدر انجام دهند، هنگامي كه اسلام در خطر بود، علي بود كه كفه‌ ترازو را با كوشش‌هاي شخصي خود به نفع اسلام به حركت درآورد... 3

تاريخ مردان بزرگ پر از حوادث است و ايمان و آرزوي براي ما چشمه‌اي است كه هرگز خشك نمي‌شود، مردان بزرگ جهان مانند كوه‌هايي هستند كه ما با شوق و ميل بسيار آرزوي بالارفتن از آن را داريم. آنها چراغاني‌هاي فروزاني‌اند كه تاريكي را از ما دور مي‌كنند و ما بايد آنان را الگو قرار دهيم تا اعتماد به نفس پيدا كنيم.4

كتاب «صداي عدالت انسان» نوشته جرج جرداق و ترجمه محمد صالحي است. اين كتاب در اصل به زبان عربي نوشته شده و بارها به زبان انگليسي ترجمه شده است.

جرج جرداق نويسنده عرب مسيحي لبناني كه در سال 1926 ميلادي در جديده لبنان متولد شده است. شغل وي تدريس درباره ادبيات عرب، بررسي ادبيات اروپايي، روزنامه‌نگاري و نقد هنري است. وي تاليفات بسياري دارد كه از جمله مي‌توان به آثاري همچون: المشردون، قصور و اكواخ، صلاح الدين و قلب الاسد، غرام الالهه، اساطير العربي و ... اشاره كرد. من روائع نهج‌البلاغه نيز از آثار ديگر جرداق است كه با عنوان شگفتي‌هاي نهج البلاغه توسط استاد فخرالدين حجازي ترجمه شده و بارها چاپ شده است.5

موضوع و محور كتاب «صداي عدالت انسان» توصيف ابعاد گوناگون شخصيت علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام و نقش آن حضرت در تاريخ انديشه بشري و حيات سياسي و اجتماعي به ويژه قوم عرب مي‌باشد. در كنار اين مسائل عدالت نيز از نظر مولف دور نمانده و در لابلاي سخنان خود كلمات حكمت آموز امام را در اين باره ذكر كرده است.

نويسنده در ابتدا پس از توصيف سرزمين عربستان (شرايط اقليمي، جغرافيايي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي) آمدن پيامبر را چنين توصيف مي‌كند كه: اعراب مردمي مغرور و خودپرست بودند كه هميشه باهم مي‌جنگيدند، آنها سالها براي يك چيز جزئي جنگ و خونريزي مي‌كردند برادران خود را مي‌كشتند و سپس خوشحالي مي‌كردند، آنها غيرعرب را پايين‌تر از خودشان مي‌دانستند نه تنها از نظر دين بلكه حتي آنها توجيهي براي غير عرب به عنوان انسان نداشتند، در چنين شرايطي بود كه محمد صلي‌الله عليه و آله ظهور كرد او اين حالت را دوست نداشت و خطاب به اين مردم مغرور مي‌گفت هيچ عربي بر غيرعرب برتري ندارد مگر به پرهيزگاري. به ياد داشته باشيد كه خيانت نكنيد، پيمان نشكنيد، بچه يا زني را نكشيد، درختي را قطع نكنيد و ...

اعراب اين صداي آسماني را از محمد صلي‌الله عليه و آله شنيدند و اين كلام در چهارگوشه جهان گسترش پيدا كرد، آنها با اين صدا بر حكام و پادشاهان جهان غالب شدند و برادري را در ميان بشر بوجود آوردند و بين انسان و خدا ارتباط برقرار نموند. سايه محمد صلي‌الله عليه و آله چنان گسترش پيدا كرد كه تمام دنياي كهن را از شرق و غرب تحت پوشش خود قرار داد.6 مولف قبل از اينكه كلام خود را راجع به علي عليه‌السلام آغاز كند نظري اجمالي به ارتباط عميقي كه بين پيامبر صلي‌الله عليه و آله و علي عليه‌السلام وجود داشته و چگونگي ايمان آوردن علي عليه‌السلام و فداكاريهايش درباره پيامبر اشاره مي‌كند و اينكه نسبت او با محمد صلي‌الله عليه و آله مانند نسبت محمد صلي‌الله عليه و آله با ابوطالب بود و ...

جرداق درباره پرهيزكاري علي عليه‌السلام بر اين باور است كه تقواي علي بر اصلي قوي محكم شده بود و ارتباط با كل عالم هستي داشت كه همه چيز حتي آسمان و زمين را به هم مرتبط كرده بود و عبادتش در واقع مجاهدت در زندگي و در راه سعادت مردم و مبارزه با فساد بود. به حقيقت تقوا نزد علي اين بود كه در راه حق و عدالت تا پاي جان بايستد.

اين كلام علي عليه‌السلام براي كسانيكه عبادت مي‌كنند حياتي و باارزش است كه فرمود: گروهي به اميد نعيم، گروهي به خاطر ترس و گروهي هم براي اداي شكر، خدا را عبادت مي‌كنند، اما عبادت علي مانند اكثر بندگان از روي ترس نبود و براي تجارت و اميد بهشت هم نبود بلكه وقتي خود را در برابر عظمت و جبروت الهي مي‌بيند خود را ملزم به خشوع در برابر آن مي‌يابد و پايه و اساس اين عبادت عقل و وجدان و آگاهي دروني است.7

در ادامه بحث مولف از گذشت و فداكاري، شجاعت و ايمان، پرهيز از ظلم و جور و عدالت علي سخن به ميان مي‌آورد و هر يك را با مثالي به تصوير مي‌كشد.

اينكه، ادراك علي بي‌نظير است و علوم اسلامي بر محور فكر او مي‌چرخد، هيچ علمي در عرب نيست كه او وضع نكرده باشد يا در وضع آن شركت نداشته باشد.

حكمت و خرد و بينش و ادراك وي بقدري بالا بود كه كسي را نمي‌توان همپاي وي ناميد، علي نه تنها بين حكماي اسلام بلكه در بين نوادر افراد بشر مقامي عالي و شامخ دارد.8

علي در رعايت كردن حقوق انسانها بسيار سخت‌گير است و چنين مي‌فرمايد: «به خدا قسم من اول خود به حق اعتراف مي‌كنم پيش از آنكه گواهي بر آن بدهم كار ما بسيار دشوار است، سخن ما را درك نمي‌كند مگر سينه‌ها و عقلهاي دوربين.»9

علي به جهان مشتاقانه مي‌نگريست، او به همه مناظر بدون استثنا مي‌نگريست و در عين حال از حقوق فردي و اجتماعي مردم غافل نبود. هدف او اين بود كه مردم را به پاك كردن دل و تحصيل سيرت پسنديده راهنمايي نمايد و عقل و وجدان آنان را گسترش دهد تا اخلاق رذيله را از خود دور كنند و به فضائل آراسته گردند. هيچ چيز در چشم علي مهمتر از اين نبود كه به مردمان فقير اهميت دهد و هنگاميكه به خلافت رسيد اولين كاري كه انجام داد اين بود كه كوشش كرد فقر را از مردم دور كند چرا كه به خوبي مي‌دانست كه اگر چه انسان مجبور به تحمل بعضي سختي‌هاست ولي فقر بزرگترين آفت است.10

در قسمت بعدي نويسنده به بيان اين نكته اشاره مي‌كند كه علي چگونه و با چه شرايطي به حكومت رسيد و ولايت از نظر آن حضرت به چه چيزي اطلاق مي‌شود، ولايت در نظر ايشان حقي خاص يك نفر از افراد بشر نبود كه تا هر وقت بخواهد و نزديكانش بپسندند بر تخت ولايت مستقر باشد مانند بني اميه و بني عباس، ولايت حق عامري مردم است كه خودشان هر كه را بخواهند برگزينند و هر كه را بخواهند عزل كنند.

روشي كه امام در سياست و فرمانداري و اداره كشور پذيرفته بود بر اساس آزادي مردم بود. علي در آزادي مردم بدان حد رسيد كه اگر كسي مي‌خواست بيعت كند يا كناره گيرد، اجبار نمي‌كرد و با اين كار ارزش آزادي را بالا برد، علي خود را از همه آلودگيهايي كه حكام قبل از او داشتند آزاد ساخت. او به نژاد عالي‌اي كه داشت تمسك نكرد و از طمع در ملك و جاه و مال و كبر تبري جست و از هرچيز دور از عقل و غير مفيد پرهيز كرد.11 و ... وي خود را از همه شروطي كه همگن بود مانع اداره عدالت بين دوست و دشمن شود آزاد كرد. او شرايط خود را در اين جمله كوتاه بيان كرد: «هركس آرزوهايش را ترك كند آزاد باقي مي‌ماند.»12

آزادي به تمام مردم اساس رفتار او بود، مردم در گفتار و كردار و در دوستي و دشمني با هر كس آزاد بودند، مگر اينكه بخواهند فتنه و شورش بپا كنند و شمشير بكشند، در اين هنگام آزاد نبودند علي در اين وقت كوتاهي نمي‌كرد و بدون هيچ مسامحه‌اي آنان را كيفر مي‌داد.13

علي بسياري از جنايات را مي‌بخشيد و اعمال بد را ناديده مي‌گرفت اما اجازه كوچكترين سوءاستفاده را به كسي نمي‌داد. او كوشش مي‌كرد كه حقوق مردم را حفظ كند، وقتي تصميم به كاري مي‌گرفت كسي نمي‌توانست او را از قصدش بازگرداند، او باكي نداشت كه كسي او را رها كند و به دشمن بپيوندد.

به حال علي فرق نمي‌كرد كه تاريخ او را بشناسد يا نشناسد و از اين جهت شأنش افزوده يا كاسته نشود، با اين حال تاريخ گواهي مي‌دهد كه علي عميق‌ترين فكر بشري بوده كه جان خويش را در راه حقيقت فدا كرده است، وي مجسمه حق بود و آنچه را كه مي‌گفت عين عدالت بود، او حتي ياران و اصحاب پيامبر را بر ديگري برتري نمي‌داد.

علي در حقوق مردم چنان دقيق بود كه كمتر كلام و خطبه‌اي از وي مي‌توان يافت كه خالي از ذكر اينگونه حقايق باشد، او رفع حاجت مردم را وظيفه‌اي براي حاكم مي‌دانست. اينها حقوق كلي‌اي است كه مورد احترام خود علي عليه‌السلام بود و به ديگران توصيه مي‌كرد كه آن را رعايت كنند.14

علي براي زدايش فقر گامهاي مثبتي برداشت و اعمالش بر دو اصل استوار بود: نخست آنكه كل بيت المال و زمينها و اموال و دارائيهايي كه منبع تحصيل درآمدند و به مردم تعلق داشت بطور مساوي بين آنها تقسيم كرد، و فرمود: هركس بايد كار كند و از زحمت خود سود ببرد.

دومين چيزي كه در كارها بدان متكي بود توسعه و پيشرفت زمينهاي كشاورزي بود، زيرا زندگي انسانها و رفاه‌شان بستگي به زمين دارد.

علي در طريق عملي كه براي خود معين كرده بود محكم و استوار گام برمي‌داشت. او به يك دين، رنگ يا نژاد بخصوصي توجه نمي‌كرد. به نظر آن حضرت مردم آزادند كه خدا را آنگونه كه دوست دارند عبادت كنند، همچنين از نظر او براي يك فرد، انسان بودنش كافي است كه مورد احترام باشد.

بر فرزندان آدم واجب است كه از هر دين و عقيدتي كه باشند با همنوعان خود مهربان و دلسوز باشند و بهترين عمل عدالت محض است كه انسان بايد مطلقاً بيطرف باشد.

تاريخ عربستان به اين سخن حضرت علي مفتخر است كه مي‌فرمايد: اگر فرشي برايم گسترده شود و برآن بنشينم تا قضاوت كنم، من دعواي يهوديان را طبق كتابشان تورات و مسيحيان را طبق كتابشان انجيل و مسلمانان را طبق قرآن حل و فصل خواهم كرد بطوريكه هر كدام از اين كتب فرياد برآورند كه علي حقيقت را گفته است.15

او از تعصب بيزار است به نظر وي به نياكان خود باليدن هم نوعي تعصب است. او همچنين با جنگ و خونريزي به شدت مخالف بود، و جنگ را باعث مرگ و نابودي مي‌دانست و صلح را همچون ديوار مرتفعي مي‌دانست كه انسان و جانش را از هرگونه گزندي محافظت مي‌كند. علي معتقد است عشق و دوستي بزرگترين بركت براي بشريت است. او مي‌گويد: «خداوند قادر متعال عقد محبت را در بين انسان‌ها محكم نموده و در سايه اين محبت است كه مردم به اين طرف و آن طرف حركت مي‌نمايند و به او پناه مي‌برند. ارزش محبت را نمي‌توان تعيين كرد، از هر چيزي گرانبهاتر و قيمتي‌تر است.»16

تنفر علي از جنگ و تمايل زيادش به صلح به اين معنا نبود كه وي تسليم مخالفان خود گردد، يا به معني شانه خالي كردن از زيربار مسئوليت و آزاد گزاردن بدكاران نيست زيرا جنگ به خودي خود منفور و مكروه نيست بلكه به خاطر وحشت و خرابيهايي كه به دنبال دارد بداست ، صلح هم به خودي خود خوب نيست بلكه بخاطر امنيتي است كه براي مردم ايجاد مي‌كند. در هر صورت چه جنگ و چه صلح هيچكدام طبيعتاً خوب يا بد نيستند، خوبي يا بدي آنها در رابطه با ديگر مردم تعيين مي‌شود.17

علي در همه مسايل كلي، يك زندگي هماهنگ و سازگاري را مي‌گذارند، اخلاق بسيار خوب، بصيرت فوق‌العاده برخورد او با اداره امور ولايات فرماندهي لشكر و ديگر صفات و مشخصه‌هاي فردي همه مشابه و داراي پيوستگي ارتباط متقابل بود. او از رباخواري، احتكار و ظلم متنفر بود.

هيچ خطبه يا عهدنامه‌اي نيست كه در آن اميرمومنان بي‌انصافي را تذكر نداده باشد و آن را قوياً محكوم نكرده باشد. تمامي عمرش را صرف مبارزه عليه بي‌عدالتي و ظلم عليه ظالمان و ستمگران كرد.

به هر حال هرچه درباره اين موضوع نوشته شود بنظر كافي نمي‌رسد، ‌در اينجا كلياتي از كتاب آمده كه لازم است خواننده براي دانستن جزئيات و شرح بيشتر آن به كتاب مراجعه كند و آن را بدقت بخواند.

مولف در ادامه عناويني همچون ارتباط با خدا، شرايط حاكميت پس از علي، معاويه و جانشينانش، قاتلان عثمان، توطئه‌اي بزرگ، شورش عليه علي عليه‌السلام و .... مطرح مي‌كند و مورد بحث قرار مي‌دهد.

بطور كلي، اين كتاب نشان‌دهنده نحوه نگرش جرج جرداق به حيات و شخصيت امام علي عليه‌السلام است. علي صداي عدالت است اما عدالتي كه از ذات حق جوي انسانها برخاسته است؛ عدالتي نشات گرفته از درك حسن و قبح ذاتي، و نه حسن و قبح جغرافيايي قراردادي.

از اين جهت است كه نويسنده امام را به همه انسانها متعلق مي‌داند و معتقد است كه هر فرد، گروه و ديني مي‌تواند ادعا كند كه علي متعلق به اوست چرا كه وي از افقي فراتر از طبقه‌بنديها مي‌نگريسته است.

لذا جرداق درباره مولا علي عليه‌السلام مي‌گويد: «در خصوص آزادي عقيده نيز علي پيشروترين آرا را ارائه مي‌كند؛ او مي‌گويد ديگر خود را در ارتباط با آراي علي، شيعه، و علي را در سنجش با مسيحيت، مسيحي مي‌داند و مي‌گويد: من هم مسلمان هستم و هم مسيحي... من به عنوان يك فرد مسيحي و به جهت انسانيت خويش، بيش از ديگر مسلمانان خود را مسلمان مي‌دانم و بيش از مسيحيان ديگر، امام را يك مسيحي به حساب مي‌آورم.»18

پي‌نوشت‌ها:

1- مولوي، جلال الدين محمد، مثنوي، تصحيح نيكلسون، تهران، دوستان، 1383، 3/2537-2538.
2- تقوي، سيدرضا، علي انسان همه عصرها و معلم همه نسل‌ها، بصائر، شماره 32، سال هشتم، ص 81
3- شري، محمدجواد، امام علي عليه‌السلام برادر محمد رسول الله(ص)، ترجمه سيدمحمد صالحي، تهران، توس، 1379، ص46
4- جرداق، جرج، صداي عدالت انسان، ترجمه سيدمحمد صالحي، تهران، محمد، 1385،
5- قنبري، بخشعلي، معرفي كتاب امام علي صداي عدالت انسان، دفتر آفتاب، تهران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، 1381
6- جرداق، جرق، همان، صص 13-11
7-همان ص 40
8-همان، ص57
9-همان، ص59
10-همان، صص64
11-همان، صص 89-87
12-همان، ص93
13- همان، ص98
14-همان، ص107
15-همان، ص125
16-همان، ص131
17-همان، صص 134-133
18-همان، صص 708-709

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:47 توسط مهدی کیانی |